پادکست سرایه ۴۳- دکلمه شعرهایی از سهراب رحیمی

http://sorayeh.com/podcast/?p=1256


‫(۱)‬
دلی در کویر می تپد
تنهایی ام را
بر ته مانده ی فرسوده ی خاطره ها
می نویسم
تنم
بی صدا
در باران
گسیخته می شود
درخت رویا
بی برگ است و
خواب من از بهت شاخه ها پر است

(۲)‬
گذشتم از گودال روز و گول هرزه‌گردی‌های بی‌دوا
از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم
پنهان بودی در پشت زاویه های نهان خیال
دشت در دشت در دشت درندشت
تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت
صدای تو را نزدیک دست‌های خودم می خواستم بگیرم
لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس
دست‌های تو را نزدیک اشک‌های خودم می خواستم بگیرم
شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد
اشک‌های تو را می خواستم بگریم لب‌های تو را می‌خواستم بخندم
نه دیدمت در خواب نه در خیال
شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا

(۳)
از انعکاس نور شمع در شیب تپه‌ها
دریاچه  و کوه ساخته می‌شود
چیزهایی به شکل مواد اولیّه
برای یک داستان
شروع می‌کنم به مخلوط کردن شورش
با هوس‌ها و لهجه‌ها
طعم هرج و مرج را با جنون عصبانیت؛ مخلوط می‌کنم
خودم را از سیاست‌های خارجی پرتاب می‌کنم
نزدیکتر از صدای متراکمی از تحولات بیداری
علامتی از خسته‌گی و نشأه‌گی‌ی قرص‌ها
کتاب را باز می‌کنم و تابستان را بو می‌کشم
پنجره را باز می‌کنم
سرما را در سینه حبس می‌کنم
زبان رسمی‌ی ما،  نشانه‌هایی‌ست در حدود رویاها
جنون عصبانی که  ناگهان، سمبول‌ها را به خدمت نظم روز درمی‌آورد
تا ما مودبانه زندانی شویم
تا حس آزادی بزرگترین شعار تبلیغاتی‌مان باشد
بیوگرافی‌ی گوزن را باور کم یا صرف و نحو قافیه را
افسوس که تنهایی؛ صدای چراغ‌هایمان را پوشانده است
از سرنوشتمان اطلاعی در دست نیست
و آخرین خبر به نقطه‌ی نامعلومی؛ گریخته است

(۴)
روی باد می نویسم
از زبانِ برگ ها
از زبانِ شاخه ها
موهات مُنعکس می شود
در گُذرگاهِ یاد
و عَطرِ نَفَس هات
می چکد
بَر بالِ ثانیه
گردشِ پاشنه
بَر صفحه کوچه
و مَحوِجای پا
پیچشِ کارد
در بُشقاب
و شکستنِ مِه
در قاب
نَقشِ قلب
در عُمقِ تنهایی
سنگ می شود بَر بالِ کَهکَشان

(۵)
در آسمانِ بهار
ماه
از لبخندِ خود پُر است
بر سکوت تاریک
پنجره ها آینه می شوند
تلفن در انتظار زنگِ هیچکس نیست
کلمات
به تردید می افتند و
می افتند
و بر می خیزند و باز
می افتند
کشو
از خاطره سنگین است
و شب
پُل می زند

***

جمله های کوتاه از والاس استیونس

جمله های کوتاه از والاس استیونس

Wallace Stevens

جمله های کوتاه از والاس استیونس

ترجمهِ سهراب رحیمی

 

 

 

شاعر از نخ­های شکافته­ ی یک لباس؛جامه­ های ابریشمین می­بافد.

*

شاعران بازیگرانند؛ کتاب­ها صحنه­ های تئاتر.

*

تعریف­ها نسبی­ ند؛ تصور قطعیت­ها نسبی است.

*

زندگی؛در باره ی انسان­هاست؛ نه مکان­ها.

اما برای من زندگی در باره­ ی مکان هاست؛ و این مشکل من است.

*

در شعر؛ ما به دنبال شکار زندگی هستیم.

*

دقت در مشاهده؛ همان دقت در افکار است.

*

شعر یک شهاب است

*

از دست دادن زبان باعث سرگیجه و الکن بودن می­شود

*

این که تجربیاتت در زندگی را تبدیل به شعر کنی؛مانند این نیست که شعر بنویسی.

*

رابطه­ ی بین هنر و زندگی اهمیت فراوان دارد بخصوص در دوران خرافه؛ به خاطر این که فکر از نبود اعتقاد به خدا؛خودش را به سمت آویزه­ هایی سوق می­دهد تا آنها را معاینه کند؛ نه فقط از جنبه زیبایی شناسی؛ بلکه برای آنکه آنها تایید می­کنند و برملا می­کنند؛ به خاطر حمایتی که می­بخشند.

*

هنر دربرگیرنده­ ی چیزهای بسیاربیشتری­ست از احساس زیبایی.

*

معنای تازه؛ همان کلمه­ ی تازه است.

*

شعر؛ شخصی نیست.

*

زمین یک ساختمان نیست؛بلکه یک بدن است.

*

واقعیت تنها یک پایه است؛اما اساس کار است.

*

زندگی نمی­تواند بر یک تز پایه­گذاری شود برای آنکه بر غریزه­ی طبیعی پایه گذاری شده است. اما یک تز معمولا حاضر است و زنده؛ در مبارزه­ی تز و غریزه.

*

همه­ ی شعرها؛شعرهای تجربی هستند.

*

در شعر؛ تو باید عاشق کلمه­ها باشی؛ صحنه­ها و عکس­ها و طنین ها؛ با همه­ی آن نیرویی که تو در چنته داری که عاشقِ چیزی باشی.

*

ایمان مهم است؛نه خدا.

*

شعر باید غیرعقلانی باشد.

*

شعر؛احساس حقیقت را اعتلا می­بخشد.

*

شعر را باید با عصب­ها خواند.

*

تمام تصورات ما؛ از جهان طبیعت می­آید: درخت = چترها

*

این که در جهان زندگی کنی اما جدا از تصویرهای تعریف شده در باره­ ی آن.

*

یک شعر باید بخشی از احساس زندگی­ ی تو باشد.

*

بین خدا و خانه­ی خدا فرقی  نیست.

*

پول هم نوعی شعر است.

*

شعر؛ تلاش یک انسان ارضا نشده است در جستجوی شفا از طریق کلمات. گاهی از یک متفکر ارضانشده که از طریق احساسش می­خواهد ارضا شود.

*

بسیج جهان به سمت تعالی ی شعر؛اتفاقی هرروزه نیست.

*

مرگ یک خدا؛ مرگ همه­ ی خدایان است.

*

همه چیزها متمایل به واقعیتند و یا همه چیزها خود را به سمت واقعیت می­کشانند.

*

شعر؛ طبیعتی­ست آفریده شده توسط شاعر.

*

طبقه بندی­ ی زیبایی شناسی؛ دربرگیرنده­ ی انواع دیگر رده ­بندی­هاست؛اما محدود به آن­ها نیست.

*

شاید درجه­ ای از قدرت تشخیص هست که آنجا چیزی که واقعیت است و آنچه تصور می‌شود هردو یکی می­شوند؛ موقعیتی از مشاهده واضح در دسترس؛ یا احتمالا در دسترس برای شاعر یا بهترین شاعر.

*

رئالیسم؛ تصویر وارونه­ ی واقعیت است.

*

شعر؛زدودن کاستی­های جهان؛تغییرات و مرگ است. شعر؛تکامل در لحظه­ ی اکنون است؛ یک حس رضایت در کاستی­های درمان ناپذیر زندگی.

*

شعر؛هنر فرهیختگان است.

*

آن چه دیدنی­ست نادیدنی می­شود. برعکس­ اش به نظر غیرممکن می­رسد.

*

مطالعه و فهم جهان تصورات؛ پیشه­ ی شاعر است.

*

زبان؛ یک چشم است

*

واقعیت؛ خلاء است.

*

کلمه باید خود شی ای باشد که نمایندگی می کند؛ در غیر این صورت یک سمبول است. این سوآلی در باره­ ی هویت است.

*

درون هر شاعری باید چیزی از یک کشاورز باشد.

*

ارسطو یک اسکلت است.

*

بدن؛ یک شعر بزرگ است.

*

یک ادبیات پایه­ ای هست؛ که درونش، شعر یک بخش مهم است.

*

این که اشیاء چگونه رفتار می­کنند؛ همیشه سوالی­ست درباره­ ی حساسیت.

*

زندگی یعنی نابودی­ ی هرآنچه مرده است.

*

مشکل بنیادی­ ی هر ژانر هنری؛ مسئله­ ای­ست که با معمولی­ ها دارد.

*

شاعر؛ کشیش انسان­های نادیده شده است.

*

جامعه یک دریاست.

*

شاعر نباید تجربه­ اش را با نظريات فیلسوف­ ها تطبیق بدهد.

*

توضیح یک ماده است؛ مثل هوا یا آب.

*

زندگی؛ انسان­ها و صحنه­ها نیستند بلکه افکار و احساساتند.

*

در دنیای کلمه­ها تخیل یکی از قدرتهای طبیعت است.

*

زیبایی­ شناسی معیار یک تمدن است: نه اینکه تنها معیار باشد؛ بلکه تنها یکی از معیارها.

*

شعر باید تقریبا به طور کامل در برابر عقل مقاومت کند.

*

ادبیات؛ پایه ریزی شده است؛ نه بر زندگی؛ اما بر نظریاتی از زندگی؛ که ادبیات یکی از آنهاست.

*

زندگی ترکیبی از نظریاتی­ ست در باره­ ی آن.

*

یک تغییر روش؛ یک تغییر انگیزه است.

*

شعر نظریه­ ای در باره­ ی یک رابطه است بین یک انسان و جهان.

*

این احساس یا شناخت است که کلمه­ها را زنده جلوه می­دهد؛ نه بر عکس.

*

از دست دادن ایمان؛ به معنای رشد است.

*

شاعر یک خداست؛ یا؛ شاعر جوان يک خداست. شاعر پیر یک پارچه­ی کهنه­ی نظافت است.

*

این که خود را در انتهای واقعیات ببینی؛ به معنای این نیست که خود را در آغاز تخیلات ببینی؛ بلکه به این معناست که خود را در انتهای هردو ببینی.

*

زندگی ی دیگری ندارم جز زندگی در شعر. بی­ شک این می­توانست حقیقت باشد اگر

همه­ ی زندگی­ ام بدون شعر بود.

*

شعر ؛ نوسازی­ی تجربه­هاست.

*

تئوری­ ی شعر؛ زندگی­ ی شعر است.

*

تئوری­ ی شعر؛ تئوری­ ی زندگی­ است.

*

شعر؛ مدام احتیاج به یک رابطه­ ی جدید دارد.

*

تخیل؛ قدرت انسان است در برابر طبیعت.

*

در درازمدت؛ حقیقت؛ اهمیتی ندارد.

سوررئالیسم و سوئد

سوررئالیسم و سوئد

گردآورنده و مترجم

سهراب رحیمی

من با هر نظامی مخالفم. از همه ی نظامها بهتر، بی نظامی است.

تریستان تزارا

به دادا اعتماد نکنید.دادا همه چیز هست. دادا به همه چیز شک می کند.ولی داداهای واقعی با دادا مخالفند.

تریستان تزارا

برای ما هیچ چیز مقدس نبود. جنبش ما نه عرفانی بود، نه کمونیستی، نه هرج و مرج طلب. همه ی این جنبشها یک جور برنامه ای برای خود داشتند، ولی مال ما کاملا نهیلیستی بود. ما به همه چیز، حتی خودمان، تف می کردیم. سمبول ما پوچی بود، یک خلا، یک فضای خالی…

جورج گروس

هیچ دادائیستی خاطراتش را نخواهد نوشت! هرچه را « تاریخ دادا» نامیده اند باورنکنید، ولو مقدار زیادی از آن هم حقیقت داشته باشد، چون مورخی که صلاحیت نوشتن آن را داشته باشد هنوز به دنیا نیامده است.

مارسل یانچو

در این مقاله که در واقع یک گردآوری و ترجمه؛ یا تاملی کوتاه در تاریخ سوررئالیسم در سوئد یا از طریق سوئد به جهان است؛ از همه ی شاعرانی استفاده کرده ام که به نحوی به سوررئالیسم و سوئد ربط پیدا می کنند. مثلا تریستان تزارا با یک سوئدی ازدواج کرده و زمانی هم در سوئد زندگی می کرده، یا گرتا کنوتسونِ سوئدی که از نقاشان معروف زمان خود بوده و شاعر چند کتاب، و هرچند بیشتر به فرانسه و آلمانی می نوشته ولی همه ی آثارش پس از مرگش به سوئدی  ترجمه شده؛  ایلمار لابان که  استوانی(اتحاد جماهیر شوروی سابق) است به سوئدی شعر  نوشته وترجمه  کرده، اریک اولسون و سی.او.هولتن که هم نقاشند و هم شاعرند؛ متولد سوئد و فعال در جامعه ی ادبی هنری ی سوئد بوده و هستند. ماریا وینه دانمارکی الاصل است اما به سوئدی می نوشته است.آرتور لوندکویست و اکه لف و سودربرگ آکادمیسین های سوئدی الاصل هستند و بیشتر در حوزه ی دانشگاههای سوئد و آکادمی ی سلطنتی سوئد کارمی کرده و می کنند. اما یک وجه مشترک در آثار  همه ی این ها  این است که خود را متعلق به جنبش سوررئالیستی می  دانند و پروفسور لاسه سودربرگ معتقد است این جنبش همچنان زنده است و به کار خود ادامه می دهد، مثلا در شهر  مالمو که در جنوب سوئد، گروهی هست که از سال 1945 تابحال زیر نظر سی. او. هولتن فعالیت می کند و این گروه خود را متعلق به جنبش سوررئالیستی می داند.اعضای این گروه، شاعران نقاشی هستند که بیشتر نقاش هستند تا شاعر، یعنی نقاشان حرفه ای که شعر می نویسند و نوشتن را نوعی مبارزه می دانند:

دو شعر از تریستان تزارا

Tristan Tzara

1963- 1896

تریستان تزارا  (۱٩٦٣ – ۱۸٩٦) از  بنیانگذاران جنبش دادائیسم ؛ منتقد، متفکرو شاعر رومانیایی،  فعالیت خود به عنوان یک دادائیست را در دوران جنگ اول جهانی، در کنار هنرمندانی چون مارسل دوشامپ ، فرانسیس پیکابیا و آرتور کراوان در زوریخ آغازکرد.

در دهه های سی و چهل به همراه لوئی آراگون و آندره برتون عضو حزب کمونیست فرانسه شد و از داداییسم فاصله گرفت. بعد از این ها، عضو مکتب سورئالیسم شد و تلاش کرد میان مارکسیسم و سورئالیسم آشتی ایجاد کند. هنگامی که یکی از نمایشنامه هایش را در پاریس به روی صحنه برده بود، با یک شاعره ی سوئدی به نام گرتا کنوتسون آشنا شد. این دو با هم به استکهلم رفته، مدتی آنجا زندگی کردند، در آنجا ازدواج کردند و بعد برای همیشه به فرانسه بازگشتند . تریستان و گرتا، تا آخرعمر با هم در پاریس زندگی کردند.

مرثیه

روح قدیمی را، عزیزم، چون گُل های تابستان می خواستی داشته باشی

پرندگان محبوس می نشینند در قفس به وقت زمستان

چون تپه که دره ی مهمان نواز را به سمت خود می کشاند

چون زمین فشرده و باران زندگی بخش، چنین ترا دوست می دارم

هنگامی که کنارپنجره منتظرت هستم هرشب نخ را از میان مرواریدها می کشم

کتابها را می چینم، شعرهایم را می خوانم

و خوشحال می شوم وقتی سگ ها در باغ پارس می کنند پارس می کنند

و وقتی تو پیش من می مانی تا سحر تا سحر

روح خوشبخت من شبیه اتاق گرم ماست

وقتی می دانم که بیرون برف می بارد و خیابان ها سفیدند.

@

حس عذاب

اینجا ساحل هایی هست کنار یک دریای مرده

پُل های آسفالت شده، برف سنگی

اینجا افق از کشتی خالی است

هیچ ماهی ای در آب نیست، جلبک ها به شادمانی نمی لغزند

و درد می کند درد می کند چون ناله های هاون

بر تپه های زرد

انبوه حیوانات است

در نواحی ی سبز

در کارخانه ی ویرانه ی ارواح دودی

روحی رنجورو مریض

می خواستی آن جا گم شوی؟

شیب های گِلی

برف های زمستان های بسیار را نوشیده اند

من می خواهم تو را ببوسم

با نوازش های کرم حشره.

@

گرتا کنوتسون

Greta Knutson

1986-1899

گرتا کنوتسون در سال 1899 در سوئد بدنیا آمد. در سال 1923 برای تحصیل در مدرسه ی هنر آندره لوته به پاریس رفت. در سال 1925 دریکی از تئاترهای شهر با  تریستان تزارا آشنا شد و در استکهلم با ازدواج کرد. گرتا علاوه بر این که از مهره های مهم جنبش دادا و سوررئالیسم بود، همکار نشریه ی لسوررئالیسم بود و در آخرین روزهای زندگی اش، مجموعه آثارش را به فرانسه و آلمانی  منتشر کرد. چند سال پس از مرگش، آثارش به سوئدی در سوئد ترجمه شدند.

ماهی گیری ی ماه

کسی که روی نیمکت خم شده تو نیستی. دستی که برزانوی بیگانه افتاده دست تو نیست. چهره ات از آن تو نیست. در هرتپش قلبی باید یکی دیگر ادامه یابد: هنوز اطمینان زنده بود، هنوز چمن چیزی را مرطوب نمی کرد. به زودی مرا صدا می کردی، قدم های من قدم های تو را ملاقات می کرد در شن زنده. آوازها قرار بود بیایند و نابود شوند بی هیچ ردپایی. همه ی اشیا با چشمان کودکانه در ما نظر می کردند. این مربوط به قبل از ترس هاست. حالا کوه می سوزد و من سرزمین ویرانه ام.

@

توضیح: نقاشی ی بالا، تصویر گرتا کنوتسون  است از خودش.

اریک اولسون

Erik Olson

1986-1901

از نقاشان سوررئالیست سوئد است که گروه هالمستاد را در سال 1929 تاسیس کرد. این گروه اوایل کوبیست بودند و بعد سوررئالیست و همه شان نقاش حرفه ای بودند. گروه هالمستاد در سال 1979 منحل شد.

شعری برای تصویرم

در ساحل یک دریا، یک ماهیگیر، پا در آب می زند به سمت ساحل. حلقه هایش را درآب های فراموش، می کشاند- از اعماق پنهان، گُل می آورد. درگوشش آواز ماهی هاست و ترانه ی خزه های سیار. چشم نور روز می افتد خاموش میان دندان های تیز خلیج.  گُلها از میان تارهای تور می رویند، بالا می روند از خنکای شیب ها بر فراز کمربند نارنجی ی غروب- ستاره می شوند در پنهان پنجره ی شب.

@

توضیح: نقاشی ی بالا، تصویر اریک اولسون است از خودش.

سی.او. هولتن  متولد 1916

C.O.Hulten

سی.ا. هولتن در سال 1945 گروهی را با چند نقاش دیگر در شعر مالمو تشکیل دادند به نام ایماژینیست ها. این نقاشان، در کنار نقاشی به شاعری هم گاه می پرداختند.

***

ساحل در موج ها می رود چون موج ها که در ساحل

موج ها که آینه اند که دره اند که خشخاشند

که راههای آبی اند که ستون های شن اند

که ستون های آبند

مثل امواج آب از

راههای ساحل

در آب

که

شن

و

سنگ

و

آینه ها

و

جام

و دره هایی از

جریان های آب

چون خویشاوندانی از

شیشه و نقره

چون امواج شن

چون ستون هایی ازالوار

چون راههای آبی ازچوب های گردو

به زیر سبزی ی شن

و جنسیت و بادها، جایی که شن ها می روند، در موج ها

@

ایلمار لابان

Ilmar Laban

2000-1921

در سال 1921 در استوانی ( شوروی سابق) متولد شد. در سال 1943 به سوئد گریخت. استاد دانشگاه استکهلم شد با درجه ی دکترا در ادبیات. مترجم آثار سوررئالیست های فرانسوی به سوئدی و به استوانی بود . لابان، شاعر و مترجم و منتقد و سردبیر حرفه ای  بود و به چند زبان می نوشت و ترجمه می کرد. آثار او در کشور اتحاد جماهیر شوروی ممنوع بودند.

پرنده های خودکشی

می دانم حقیقت کدام است

و گل های کاغذی، کلمه هایم را تکرارمی کند

بر امواج رود نور

غلت می خورند قایق های غیر شفاف به جلو

خیلی خجالتی سیب سیاه می شود

وزن سبکی ی ساعتی بدون عقربه

تمام جنگل خوب و خاکی است

خیلی پیش از این بازی ی آهنین درخشان ماهی ها

چه آرام این میز چیده

میل آخرین کلبه ی ویران

بی زحمتی از ستاره پر می شود

زیر پاکت، آتشفشانی تکان می خورد

این که بیش از حد زیبا بخوانی.

@

آرتور لوندکویست

Artur Lunkvist

1991- 1906

آرتور لوندکویست در سال ۱۹۰۶ در جنوب سوئد متولد شد. در بیست سالگی به استکهلم مهاجرت کرد مصمم به نویسنده شدن و خیلی سریع توانست خود را به سطح نویسندگان مطرح آنروز از جمله هری مارتینسون، ایویند یونسون، کارین بویه و ایوار لو یوهانسون  برساند. بی آنکه معلمی داشته باشد، از طریق فرهنگ لغت سه زبان فرنسوی،انگلیسی و اسپانیایی را فراگرفت و آثاری از این زبانها را به سوئدی ترجمه کرد. بسیاری از این کتابها در همان سالها یا سالهای بعد جایزه نوبل گرفتند. آرتور لوندکویست از سال ۱۹۶۸ تا سال مرگش ۱۹۹۱ عضو آکادمی سوئد بود.

شیپور سحر و فلوت غروب

بگذارید شیپوری باشم

که زندگی در آن ناله هایش را سر می دهد

بگذارید خروش سرخی باشم

در سپیده ی صبح

هنگام که همه در خوابند

هنگام که جاده ها

در انتظار مسافرانند

نگذارید خواب آلود و مردد بمانم، نه!

می خواهم چون فنری جهش کنم

آه!

از من نی زنی بسازید

کز میان کتیرای درختان می نوازد

بگذارید زردها قرمز شوند

و همه برقصند

این گوشتهای بیجان را

از اندامم ببرید

به من عضلات بدهید

لرزان، مشتاق، جویای تلاش

می خواهم آرامش را فریاد بزنم

و با چانه ای پر توان بخندم

می خواهم مستانه تلوتلو بخورم

می خواهم بلندبلند آوازبخوانم

وقتی که محصولها خوبند

و قلب ها لبریز

می خواهم بیهودگی هرچیز را

زمزمه کنم

و ترانه ای بخوانم غمگین

بسانِِ باد پاییز

می خواهم با دستانم

زمین را نوازش کنم

تا گل دهد و نور بیفشاند

می خواهم از روزهایی بسرایم

که هنوز از زهدان  سرخ سحر نزاده اند.

@

ماریا وینه

Maria Wine

2003- 1912

در سال 1912 در کپنهاگ متولد شد و در سال 1936 با آرتور لوندکویست ازدواج کرد. سی و پنج مجموعه شعر منتشر کرد و در سال 2003 در استکهلم درگذشت. شاعر محبوب مردم سوئد بود و یک پارک در استکهلم به نام اوست.

ماریا وینه

با ملکه ام می جنگم

که از رنج خویشتن، ظالم شده است

از او سرزمین و تاج و تخت را گرفته ام

حالا درآستانه ی در، نشسته است

و چشمانش را تیز می کند به سمت سوراخ کلیدم

با ملکه ام می جنگم

که از نفرت به خویشتن ضعیف شده است

از چنگش، زیبایی و جوانی اش را ربوده ام

حالا میان خارها نشسته است

و خودش را در یک « فراموشم مکن» منعکس می کند

با ملکه ام می جنگم

که از تنهایی اش اندوهگین است

خودم را از او گرفته ام.

@

گونار اکه لف

Gunnar Ekelöf

1968-1907

گونا ر اکه لف به تاریخ ۱۵ سپتامبر ۱۹۰۷ در استکهلم متولد شد و در سال ۱۹۶۸ در همان شهر درگذشت. او نویسنده، شاعر و مترجم بزرگ سوئد است و بنیانگذار شعر مدرن سوئد به شمار می آید.وی عضو آکادمی سوئد بود. بسیاری از منتقدین شعر جهان او را جزو چهره های اساسی ی شعر قرن بیستم به حساب می آورند. از جمله محمد مختاری در مقدمه ی کتاب « زاده ی اضطراب جهان» اشاره به این نکته داشته است و متاسف بوده است از اینکه چرا تا بحال کسی شعر های  «اکه لف»  را به فارسی ترجمه نکرده است.

اکه لف شاعری بود عاشق ایران و ادبیات فارسی . او اشعار بسیاری در ستایش فرهنگ ایران و تاریخ ادبیات ایران نوشته  است. در باره ی تهران و شیراز و اصفهان شعر دارد. او علاقه زیادی به سعدی، حافظ و مولوی داشت. و بارها به آرامگاه مولانا در قونیه رفت و در رثای مولوی شعرها نوشت. اکه لف به زبان های عربی و فارسی تسلط نداشت ولی شدیدا معتقد بود که غنی ترین گنجینه شعر کلاسیک متعلق به شرق و به خصوص ایران است. با این همه او خود شاعری کلاسیک نبود و بینان گذار شعر مدرن و بی وزن در سوئد به شمار می آید. دوستی ی نزدیکی با ازرا پاوند  وتی اس الیوت داشت و اشعار این بزرگان را به سوئدی برای اولین بار او بود که ترجمه کرد و در زمان ریاست او بر آکادمی بود که الیوت جایزه ی نوبل گرفت.او همچنین جزو اولین شاعران سوررئالیست سوئد بود و ارتباط تنگاتنگی با سوررئالیست های فرانسوی داشت.

قطعه ی شور

من از آنانی هستم که زندگی را چنگ می زنند

از آن هایی که برای رویاهاشان زنده اند

ای کاش از لبه ی صخره در جریان آب

هر دو را ویران می کردیم

آه رهاکن رها کن رها کن مرا !

با همه ی تلاش هایت برای رهایی

همچنان چسبیده ای به من!

بدینسان غیرقابل اجتناب شد

چون سقوط آبشار در دریا

بگذار جهان به گرد آنان بچرخد

چون حلقه های درخت

آه! زنجیر کن زنجیر کن زنجیرکن مرا!

هرچه تلاش کردم برای رهاشدن

همچنان چسبیده ام به تو

@

Lasse Söderberg

لاسه سودربرگ

متولد 1931

لاسه سودربرگ متولد ۱۹۳۱ ، نویسنده، شاعر و مترجم سوئدی ست که تاکنون جوایز بزرگ ادبی را به خود اختصاص داده است. وی مترجم بزرگترین نویسندگان و شاعران پرتغال، اسپانیا و امریکای لاتین است. وی در سال ۲۰۰۲ از طرف دولت سوئد موفق به دریافت نشان پروفسور شعر شد.لاسه سودربرگ خود را جزو شاعران سوررئال سوئد می داند و در این باره کتابی نوشته است.

***

در امتداد دیواری می رفتم

که از ساعتهای مرده ساخته شده بود

آنچه می گویم را سکوت می کنم

آنچه سکوت می کنم را می بینم

دیواری در نور بی حرکت

نام خیابان: رمز و راز

***

- آیا کسی از در به درون می آید؟

- آری، کسی از در به درون می آید.

- اما در باز نیست

- نه، در بسته است.

- بنابراین کسی از در به درون نمی آید؟

- نه، کسی به درون نمی آید- اما شاید کسی این کار را انجام دهد

***

ایست!

دست، خود را از درون سایه رها می کند.

دست همان اندازه انگشت دارد

که بدن حس دارد

دست یک آکروبات کوچک است

ایست!

@

لارش نورن

Lars Norén

متولد 1944

لارش نورن در سال 1944 در استکهلم به دنیا آمد.در نوزده سالگی با کتاب « یاس ها، برف» کار شاعری را آغاز کرد و در ظرف مدت کوتاهی در ردیف بزرگان شعر سوئد قرارگرفت. وی بعد از سال 1980، یعنی در سی و شش سالگی برای همیشه شعر را کنار گذاشت و به طور حرفه ای به نوشتن نمایشنامه و کارگردانی ی تئاتر پرداخت. سودربرگ در کتابش او را جزو بزرگان سوررئالیسم سوئد می داند.

سپتامبر، تکه ها

همزیستی با وحشت ترس

گفتن آن

که نمی جنبد از جایش

انتظار نور

آماده همین تا ببلعد چهره ها را با درون

برابر دیوارها و بناهاش ببلعد

در هراس سخت

حاره از هر دوجا

از براندنبورگ، از آریزونا

انتظار و زندگی ی گذران

در تسلیمی دشوار

که ترس است و وحشت

نه دور از مرگ

هنوز و همچنان نوزاد

همه روز در کار بنای عدالتی فراگیر

ساختن سوسیالیسم مان

این …که حقیقت چنان که خود هست، خود حق

خواهد آمد و به روز خواهد پیوست

که روزی در گوشتمان

بعد آن گنگی ی تام و تمام…دخول می کند

باران، مرگ را نمی شوید و دور را نمی داند

من اما، چنانکه احساس میکنی باید، در کار نوشتنم

و همچنان، همه وقت را، می گذرانم و زندگی می گذرد

توانگرو غنی که فرشتگان

و مطمئن چنانکه آمیبی

یا که بعکس من می نویسم آخر

چه جاری چه نیمخواب

بالا بر سر سیاه شدگان و

فضله های شنوا با گوشهای شفاف

بعد آن ناتوان ناممکنِ

زیستن با هر آنچه هست.

ساده نویسی و معضل مخاطب این روزها

گفته اند بخوان به نام پروردگار واژه. و این یعنی که واژه در عین حال که مخلوق هست؛ خالق را هم در خودش دارد. اگر این روزها جریانی به نام شعر دهه ی هشتاد؛ مد روز گشته است و ناشران؛ صرفا برای بالابردن فروش کتاب؛ هیزم به آتش چنین جریان هایی می زنند را نباید زیاد جدی گرفت.ناشران ما از دیرباز علاقه به چاپ شعر ساده داشته اند چرا که این نوع شعر؛ فروش بییشتری داشته است.  بیاد می آورم سالهایی را که کتابهای » کارو«  و »مهدی سهیلی«   بالاترین فروش را داشت؛ دوشاعری که بسیار ساده می نوشتند و عملن هیچ تاثیری بر تحول شعر فارسی نداشتند.  تاریخ ادبیات کشورهای رشد نیافته نشان می دهد که همواره عده ای عوام فریب؛ سوار بر موج های موقتی دست به ماجراجویی های هیجان انگیز می زنند که حساب ناشده و گاه خانمانسوز می باشد. این ماجراجویی ها می تواند در عین حال که تولید نوعی شعر می کند؛ سیر رشد و تحول شعر و ادبیات را به سیر جهل و خرافاتی بیندازد که همچون بختکی قرن های تمام بر بخشی از سیستم فکری ی این سرزمین؛ پنجه انداخته و یک بیماری ی لاعلاج را گریبانگیر این جامعه کرده است.

به نظر راقم این سطور؛تعیین ساده نویسی به عنوان هدف شعر؛ حکایت تعیین تکلیف کردن است برای شاعر. مثل این است که ما فکر کنیم حتمن باید شعر پیچیده بنویسیم. آن چه بیشتر از فرم شعر اهمیت دارد  تفکر شاعرانه و  ساختمان فلسفی ی ذهن شاعر است. حالا اگر کسی با این زمینه ی مطالعاتی و تعمقی که شایسته ی پژوهنده ی شعر و شاعری ست موفق شد شعری بنویسد با اندیشه ی برتر که حامل کشف لحظه و بیان نو در قالبی ساده باشد که در کلماتی ساده؛ در معرض دید عموم گذاشته شده را باید به فال نیک گرفت. اما اگر شاعری عامدا و با نقشه ی قبلی و به نیت جلب توجه آرا و افکار عمومی دست به جوسازی بزند؛ شکی نیست که دستش به سرعت باز خواهد شد و عمق نگاه و فکر و اندیشه ی شاعرانه اش بر خوانندگان آشکار خواهد شد. در یک کلام؛ نه ساده نویسی و نه پیچیده نویسی؛ هیچکدام ملاک و محک خوبی برای بررسی و نقد یک شعرنیستند. مجموعه ی کاملی از بسیاری مختصات و مشخصات هست که یک شعر خوب را می سازد. این نکته را در نقدهایی که بر شعرهای شاعران معاصر نوشته ام بیان کرده ام. خلاصه این که خودنویسی و روان نویسی را ترجیح می دهم به جمع خوانی ها و مکتب سازی هایی که هراز چندگاه ویروسی می شوند به جان جمعیت ادبی ی بیچاره ی بیمار لازم به تیمار ما.

ژوئن دوهزارو نه

بلاد سوئد

 

عامل ناشناخته شعر

عامل ناشناخته شعر

 

 

آریس فيورِتوس

سهراب رحيمی

 

“زمان،ثروت است ” از جمله ی عباراتی ست که چنان فرسوده شده اند که دیگر نمی

شود آنان را از اندیشه ای که ترویجشان داده، جدا کرد. معنای دیگر این عبارت اینست :

موقعيت ها را از دست نده، توجه به کاری که در هر صورت به جایی نمی رسد، نکن،

مراقب باش باش که هرکاری که می کنی، نفعی از آن عایدت شود. “زمان ثروت است”

شعار انگشتان آهنگزن و چشمان درخشان است که از ميان لبهای بهم فشرده نجوا می

شود و جهت گيری می کند بسوی همه آنهایی که خودشان را گناهکار می دانند در آنچه

من در ادامه می خواهم انجام دهم: زیاد حرف بزن، آری آری، کسی زیر چشمی بسوی

عقربه های ساعت که دور از چشم لغزیده اند، نگاه می کند. حرف آخرت را بزن. و حرف

یعنی اینکه آنچه که نفعی می دهد. حرفها که جامه عمل می پوشند معمولا بهره خوبی

می دهند، در حالی که تخيلات فقط در موارداستثنائی به صورت درآمد به حساب می آیند

چرا که آن که زمان را ثروت بحساب می آورد بندرت خوشبخت می شود اگر بداند

زمانهایی هم وجود دارند که نمی شود باآنها چرتگه انداخت. هر لحظه باید ماليات داد. و

آینده خودش را بر اساس پيش بينی ها مرتب و منظم می کند. هر چه پایان بندی مؤثرتر

باشد،بهتر است. داشتن یعنی داشتن اعتباربانکی.

از اینجا می شود نتيجه گيریهایی کرد حتی به حساب هنر کلمه. نزدیکترین عبارتی که به

متفکران سودمند نزدیک است این فرمول لاتين است:

یک پند فرسوده که رومی ها با آن می خواستند به ما بفهمانند ،Nulla dies sine linea

روزهایی که با کلمه نوشته نمی شوند در آن سوی خطوط نيمه شب بيهوده اند. اما در

این اولين برداشت، می توانست نتيجه گيری من بوی یک نوع تحليل بدهد- یعنی تفکر

منطقی. بنابراین اجازه بدهيد یک مقدار مابين تفاوت ميان “زمان حساب شده در کرون” و

“زمان حساب شده در کلمه” تأمل کنيم و به نویسنده ای که، در همان اوان جوانی خيلی

راجع به این مسئله می دانست، مراجعه کنيم. در مورد جلو بودن او از زمان، کافی نيست

اگر بگویم که او در نوجوانی دو رمان نوشت، پيش از آنکه در چهارده سالگی نخستين

نسخه ی فرستاده شده برای ناشر را بازپس بگيرد بااین بهانه که ” دبيرستانی است “

چيزی که برای نوجوان چهارده ساله ای که در دوره راهنمایی تحصيل می کرد بسيار

مثبت بود. و نه حتی این مسئله که او درچهل سالگی مورد تحسين محافل ادبی قرار

گرفت. در سال 1973 ، او شماره حساب ادبی اش را تبدیل کرده بود از سه کتاب در انبار

به ده جلد کتابهای تحقيق، نثر، 9 رمان، چهار دیوان منتخب شعر، دو مجوعه شعرباضافه

ی صدها مقاله. بسياری از مقالات با نام مستعار چاپ شده بودند. مجموع آثار چاپ شده

ی این جوان چهل ساله بر طبق بررسی ” ا ندرش ریدبری”، به 1042 می رسد، یعنی 45

اثر در سال، یا پنج شش چرکنویس در ماه یا ده صفحه(نه در ماه یا هفته) بلکه در روز.

مسلما اعدادی ازین دست نيستند که رابطه ی ” پر وست بری ” با قرض و بدهی را در

ادبيات مشخص می کنند بلکه شکل سی سال بعد از آن است که امروز اینجا نشسته و

اینجوری خلاصه می کند:

” یک منتخب ، یک نوع گردآوری ست از اموال مرده. مقداری برای انجمن های خيریه می

رود، مقداری برای کليسا و یک مقداری برای کيفيت.”

این استعاره، به عنوان توضيحی بر یک منتخب از هفتاد سال شاعری، غيرعادی است .

و بسياری بر این باورند که منتخب شعر بر اساس نقشی از آثار است و نه صرفا غربال

کردن.

دیگر خوانندگان می دانند که شعر مثل مُبل است: حتی دیگران نيز باید بتوانند خود ر ا

درون آن راحت احساس کنند. منتخب آثار وست بری، ” بازگشت در زمان” نام دارد و انواع

کميابی را معرفی می کند که درآن خط تيره وجود ندارد یا همان جور که خودش دز یکی

از بهترین شعرهایش می گوید: خلق شده از آب از یک رابطه ی طولانی:

“دیگر هيچ چيزی احتياج به جمع بندی ندارد

تعریفهایی از یک بردن که در باخت مخفی شده

این جور حساب کردن را دیگر تمام کرده ام.”

” آوازی برای قسم خورده ” اولين بار در سال 1964 بچاپ رسيد و آن کاری را می کند که

ژانرش می طلبد: نقاط مثبت و منفی با هم بودن را مطرح می کند – تمام نشانه های

تفکر و تقدیر، خيانت، درد و همدردی. اما او قبل از هر چيز ترجيح می دهدنوع پيچيده ی

حسابرسی عشق را انجام دهد که اجتناب می کند از هياهوی غمناک نتيجه گيری.

“یادآوری قبض های جریمه را نباید تحویل گرفت “

اینگونه تلاش، یعنی تلاشی در جهت اینکه با نام عشق حساب زمان را باز نگاه بداریم ،

تمام نویسندگی ” وست بری ” را انعکاس می دهد، از اولين شعرهای پرکلمه ی سال

1952 تا شعرهای اختصاری سه خطی اخير ، بعد از پنجاه سال و پنجاه و چند کتاب.

به عنوان شاعر، او شدیدا به حسابرسی فکر می کند. آن شاعری که در نوجوانی از

مدرسه فرار می کرد و خودش را به دفتر انجمن “سيگتونا” می رساند تا بنویسد، نوع

دیگری از رابطه را با خاطرات کودکی اش یا سالهای بلوغ انتخاب کرد، که این هر دو، نام

دو شعر او نيز هستند. و این رابطه با آن رابطه ای که او در اوج خط مشی زندگی اش ، به

عنوان سردبير یزرگترین روزنامه ی کشور سوئد و وجدان بزرگ در کانون نویسندگان جهان،

با سری پر از کاغذهای یادداشت دارد، تفاوت دارد. بيست سال بعد ، در شعر

” یادداشتی در جمبوجت ” آرزو می کند که او آن “شخصيت داستان جنایی باشد/ که

هميشه فراموش می کند.”

البته اگر نخواهيم صحبت کنيم از آن محقق و شاعری که در شعری با نام ” حسابرسی “

به این نکته می پردازد که “هر آنچه ما کسب می کنيم به همان اندازه به حساب باخت های

ما افزوده می شود.” یا آن بازنشسته ای که با صندل های اتيوپيایی اش بر پاهای سرگردان در

اطراف کليسای یوهانس آرزو می کند ” روزهای بی ماليات داشته باشد با باند فرود/ درخشان

از باران”.

هر چند که بسامد(فرکانس) احساس باختن در اشعار ” وست بری ” کم نيستند، در

عين حال بسياری از این حس ها و احساس ها در یک اعتماد اساسی به زمان، نفس

می کشند- گذشته یا آینده- که این مسئله فقط می تواند بستگی داشته باشد به دوران

بلوغی که در آنجا تفاوت نسل ها به عنوان بدهی ثبت نمی شد بلکه به عنوان طلب .

شاعر می گوید : من ترجيح می دهم با آدمهای پبر معاشرت کنم. و این اعتراف شاعری

ست که به عنوان پيرمرد و جوان، در شعرهایش نشان می دهد که چگونه یگانه شده

با ریشه هاش. وگرنه چگونه می شود توضيح دادکه وست بری جوان، اجازه می دهد

“آن ” در “گرونکولا”(نام یک منطقه) در کنار هلن نود و شش ساله که در تختش دراز

کشيده همچون نقشی کج و معوج ظاهر شود. یا تا آنجا که به هنر پيشه های مرد مربوط

می شود به هاکلبری فين اجازه می دهد شمشير چوبی اش را در همان کتابی درآورد

که یک مرد جوان ” پيانو برای زیرشلواری تاشده ” را اجرا می کند.

نزد ” وست بری” جدال نسلها هميشه صفر بر صفر به نفع طرفين به پایان می رسد.

اولين شعرهایش هنوز سهمی ناچيز از صحنه ی تئاتر در خود داشتند. اینجا یک لامپ

روشن می شد. آنجا یک رومانس قدیمی اجرا می شد. و از ميانِ مه شب، چراغ پياده ه ا

کورسو می زد.متن هایی وجود داشتند که آدم در آنها، جليقه راه راه به تن می کرد و

چای عصر را با آهنگ توپهای کراکت می نوشيد. بر دیوارها،تابلوهایی با موتيف های

فرانسوی آویزان بود. در طبقه های کتابخانه آدم کنجکاو می توانست تقویم های قومی

پيدا کند. و آن کس که کشوهای ميز را بيرون می کشيد، می توانست دفترچه هایی ر ا

پيدا کند که در کتابخانه ی “یروسو” خریداری شده. منِ این شعر، اولين کسی می بود

که اعتراف می کرد آنقدر پيش رفت نداشته که بر گذشته ی خودش مالکيت داشته

باشد. در عوض او مجبور می شود اشيا و عملکردش را از ذخيره زمانهای گذشته وام

بگيرد. اما گاه و بيگاه، هستی او ، چند وات اضافه شارژ می شد ” تا نور غير منتظره

لاکش را بسوزاند”.و به عنوان خواننده کار عاقلانه ای اینست که شاعر را دست کم

نگيریم وقتی از خودش می پرسد: ” نقش من؟ تازه باشم در کلاس، دزدکی گوش دهم/

دزدکی نگاه کنم در آغاز.”

در آغاز…همانطور که استيگ آلگرن یک بار اشاره کرد، و به عنوان اولين منتقد، آنچه در

باره ی این نوجوان، عجيب بود، این بود که بسيار پخته بنظر می رسيد- آنهم در سن و

سالی که همکلاسی هایش به دليل مشکلاتی در جمله سازی و جدول ضرب، از

مدرسه فرار می کردند. مشگل “وست بری” از نوع دیگری بود. او کلمه را داشت ولی

هنوز آن جرقه ی اصلی را کم داشت. یک دیدگاه مستقل برای بررسی و جمع و جور

کردن، کم داشت. در کتاب خاطرات 13 سالگی اش اینگونه عنوان کرده: ” من نمی

خواهم مدرسه بروم و درس بخوانم. می خواهم داستان بنویسم ولی موضوعی برای

نوشتن ندارم.” یک نمونه از این خواست و اراده را می شود در اولين شعر منتشر شده ی

” وست بری” و بخصوص در شعر “چاهی به سوی شب” دید. هرچند به نظر می رسد به

عنوان اولين کار خيلی تحت تاثير کلاسيک هایی چون ” بو برگمان” و “استن سلاندر”

است. اما متن شعر چيزهای باارزشی را نشان می دهد. بخصوص خط پایانی نشان می

دهد چگونه شاعری جوان سعی می کند به آنچه کمبود ناميده شده بپردازد. زن بيگانه

ای که او ترسيم می کند کسی است که بتازگی به سوی چاه رفته است. و شعر اینگونه

گزارش می دهد:

“هر چند چشمه در نيمه ی تابستان خشکيده

او هنوز آنجا نشسته

اما در عمق این چاه، تنها روی زمين

خزه ای منعکس شد، خراش سنگها

تنها پروانه های شب را به سمت دیوارهای زمين کوبيد

می دانم، ، کافی ست برای آن که دلتنگ است

برای آن که سفر کرده است.”

شعر به ما آموخته است که تجربه های انسانی را عميقا احساس کنيم. چاه، در اینج ا

استعاره ای ست برای ذخيره گاه جمعی یادگارهای ما. عجيب نيست که وقتی “وست

بری” کار شاعری اش را آغاز می کند، این صحنه قدیمی را انتخاب می کند.

با تمام سادگی اش، این صحنه، آغاز خوبی ست برای شاعر جوان. چشمه خشکيده،

ولی در عمقش هنوز خزه و خراش در سنگ دیده می شود. تا اینجاش، این شعر شامل

موتيف های آشنایی ست که به طرزی باصفا و قابل پيش بينی جابجا شده اند. جالب

ترین قسمت شعر، قسمت آخر آن است که با کلمه ی می دانم شروع می شود. در

یک نگاه سطحی، این داستان شهادتی ست از یک همدردی برای زن بيچاره ی بدبخت .

ولی وقتی آدم به عمق می رود، متوجه می شود که یک جزء کوچک فرسوده کافی ست

- خزه ها و خراش ها – تا کمبود محتوا دوباره نویسی شود. آن که تنها به ابزار ارتباطی

ساده دسترسی دارد ، اما هنوز به سرمایه ی شخصی مجهز نيست این گونه فکر می

کند، یعنی یک شاعر بالغ که هنوز نوجوان است.”وست بری” در شعرهای بعدی،

سرچشمه ی خشک سنت را رها می کند و بجایش شروع به جمع آوری لحظه هایی

می کند که بيرون تقویم معمولی است. لحظه هایی که نمی شود اهميتی قطعی

برایشان قائل شد ولی با این حال پر قدرتند و سرشار از پيشنهادات تازه.

” پيامهای مخفی در باره ی آنها که جای دیگر زندگی می کردند

و به صداهای دیگر گوش می دادند”

و در یکی از تابلوها با موتيف فرانسوی، حرکتی چرخشی را آغاز می کند، که بعدها در

شعری در همين سالهای اخير جاری می شود به سوی شناخت:

” وقتی آدم خودش را پيدا کرده است

گمگشتگی آغاز می شود”

وقتی ميزبان چای می نوشد و بابت کمبود صدف دریایی، نگران است، شاعر جوان:

“مقداری کنار جاده پياده می رود

برای آنکه گل بچيند با نامهای عجيب.”

و آنها را به کسی خواهم داد که می شناسمش

به کسی که به سالن ما نيامده.”

شاید منتقدان حق داشته باشند که شعر “وست بری” در اتاقهای زیبا و بالکن های

شيشه ای شکل گرفته، اما ما وقتی که ما در یک بازنگری، آنها را می خوانيم این طور به

نظر می رسد که این شعرها در راه خروج از سالن ها آفریده شده اند.

شاعری که از مدرسه فرار می کرد تا در آرامش، شعر بنویسد، احتمالا هنوز خودش ر ا

پيدا نکرده بود، اما در همان موقع می شد حدس زد که شعر او در مانورهای بعدی اش

شکل می گيرد. در دهه ی شصت، شخصيتِ شعریِ “وست بری” در جهانی که او به ارث

برده به کار ادامه می دهد، ” مانند عقربه های مرگ در کنده های پير” .

“احساس می کنم سالهاست یکشنبه است

زمان کش دار چون حصيری در زنبيل کاردستی.

حتی زمانی که بيدارم توان مالی دارم برای زندگی”

متن هایی که بوجود می ایند گذشته های دور را در نش های سنتی منظم نمی کنند. و

حتی مظاهر قدیمی را با خطوط تيره ی حال در شمارشی معکوس خط می زنند. ” تجربه

ی نسلها” در عوض خودش را به صورت این عبارت زیر نشان می دهد:

” همه چيز باید دوباره بدست بياید، دوباره پيدا شود.”

وست بری به این نتيجه رسيده که کافی نيست سنت را نگاه کنيم. سنت باید دوباره

کشف شود. حالا در شعرهایش عناصری پيدا می شود که نمی شود عاقلانه حذفشان

کرد. رویاهای بی شکل پر از اعداد، کليدهایی که در قفل در نمی چرخند و تولدهای

دوباره و دوباره، وقتی که من شعر ادامه می دهد:

” به عقب در زمان، درون کشتی هایی به بزرگی جنگل

آنجا که جنگل های بسته می درخشيدند سرد چون کاربيد”

کسی که از سر ماجراجویی می خواهد یکی از این شعرها را بخواند باید بداند که آنه ا

داستان هيجان انگيزی دارند. این شعرها شامل بعدی هستند که از طریق استفاده بکار

نرفته اند. این متن ها فاقد تاریخ مصرفند. به عبارتی دیگر : اینها صاحب آینده اند. پانزده

سال بعد از آنکه “وست بری” جوان، به چاه خشک به عنوان تصویری برای منابع شعری

اش قناعت می کند، شعرهایی می نویسد که با وجود درنگی در گذسته ها، از زمان حال

نيز نيرو می گيرند. حالا شاعر به شکل دیگری به این منابع گذشتگان نگاه می کند. از یک

طرف بخش مصرف شده ای هست _ پدیده هایی که از نظر تاریخی زنده بوده اند ام ا

قدرت عمل را از دست داده اند:

” دایناسورها برنمی گردند

با آنکه آدم تخم هاشان را پيدا کرده

با جنينی که آماده ی دویدن است”

.( از طرف دیگر، این گذشته شامل ” معادن یخزده” است( نام کتابی در سال 1990

در مورد این ذخيره ها، “شمارش معکوس و جمع بندی/ خطی زیر اخبار ساده.” صدق

نمی کند. و هنوز ادامه دارند: ” گذشته ها چيست /مگر چيزی ست جز آمادگی؟”

و شاعر توضيح می دهد: ” یک مدرسه رفتن برای آنکه ما را آماده کند؟”

” و ما به خود تلقين می کنيم: همه چيز به وقت خودش می آید

وقتی که کشف به انتظار ماست، می بينمش، نه زودتر

اما من روبروی کشف خودم ایستادم، نفهميدمش

بعدها مرا دربرگرفت مانند یک حمله ی مالاریا.”

این گذشته هاست که به شکلی بدخيم کشف می شود، مثل غده ای که بعد از علایم

و عوارضش پيدا می شود. تشابه خوبش ميتوانست نيرویی باشد که در درون منجمد

شده اما قدرتش را از دست نداده. و مانند قدرت ویران کننده، غيرقابل پيش بينی است،

اما شرطش عشق است، نه ویرانی:

” چه مدت ما را موج گرم فاصله، چه کسی می ماند؟

از عشق وقتی دیگر حس هایمان بياد نمی آورند

تصویرهای برگردان پوست آیا بایگانی شده اند

جایی چون شهابها در یخ ابی رنگ آنتارکتيس

گلوله ی آتش که در سرما خاموش شده، پيام بر در زمان

که داستتان آفرینش را تعریف می کند،

نگهداری شده دور از دسترس برای قدرتهای ویرانگر؟”

“وست بری” مجرب هردو نيروی زمان را بکار ميگيرد: هم آن را که ویران می کند و هم آن

را که می سازد. آنچه می شود بدهی و طلب ناميدش. در دهه ی هشتاد، او در شعری

اشاره می کند به ” آنچه باقی مانده و تمام نشده”، و در سه خطی دیگری اشاره می

کند: “هيچ چيز تمام نمی شود هرچند همه چيز به پایان می رسد”. شعر “مرخصی

زمستانی” از کتاب ” یک تشابه دور” در سال 1983 بر این تناقض تاکيد می کند:

“اگر می توانستم تقدیرنامه ای در رثای پاک کن بنویسم

پاک کن 9 کرونی از کتابفروشی “یروسو”

بوی ليمو می دهد و به شکل تکِ پيک است.

پسرم با غرور به سمت خانه، حملش می کند.

سی و پنج سال پيش در همين مغازه

که ظاهرا کسی آنرا تعمير نکرده از آن زمان

یک دفترچه ی ابدی خریدم

آدم می توانست با ناخن هایش بنویسد

سلوفانش چرکی می شد و پشتش می ماند

و جدا کردن مخلفاتش، چه ابدیت کوتاهی

با این همه، نوشتن باقی ست.

وقتی که او تکِ پيک می بيندو

مزه ی ليمویی اش را احساس می کند

مسافرخانه های زمستانی را بياد خواهد آورد

راهروها، ردپاهای یخزده، فينال پينگ پونگ

و رژه ی کلاهها،

با آنکه پاک کن، خودش را پاک کرده است

و ابدیت بپایان رسيده است.”

شاعری که در سن بالا، به هنگام خرید از یک کتابفروشی در شهری در شمال سوئد،

بياد می آورد که چگونه در آغاز نویسندگی اش در همين کتابفروشی دفتری جاودانه

خریده. او خودش را در پسرش منعکس می کند و در می یابد که با وجود اینکه دوران

کودکی مدتها پيش بپایان رسيده ، می تواند هميشه دوباره آغاز شود. آن چه بپایان

رسيده هرگز تمام نمی شود. اما ” وست بری” به این تجربه ی صحيح شاعرانه رضایت

نمی دهد که پدر ادامه می یابد در پسرش، و سنت از طریق تجدد زنده می ماند .

برعکس( و د راین نکته، نقطه ی قوت شعرش نهفته است) او خوشبختی پسرش ر ا

توضيح می دهد وقتی که او پاک کن را به خانه می برد، و پيش بينی می کند که “روزی

در آینده کافی خواهد بود که مخلوط کنی تصویری از تک پيک و بوی ليمو را برای آنکه

پسرت بياد بياورد دیدار در کتابفروشی “یروسو” را – عليرغم آنکه پاک کن برای مدته ا

پيش ، خودش را پاک کرده است.

” وست بری” حافظه را فقط به عنوان یک مهم برای گذشته ها، مورد مطالعه قرار نمی

دهد، بلکه به صورت رفتار آینده. شعر او چيزی غيرعادی چون یک یادآوری آینده را توضيح

می دهد، یک بزرگداشت که در لحظه ی نوشتن هنوز چيزی از آن باقی مانده است برای

مخلوط کردن. اینجا راز حسابرسی شعر ” وست بری” نهفته است. او جای پای آینده ر ا

در گذشته ، کشف کرده است. جای پای چيزی که هنوز اتفاق نيفتاده اما هم اکنون می

تواند خوانده شود در نقش های آینده. این کشف ضمانت می دهد که شاعر مجرب در

کودکی نمی ماند. با یک تيتر از ” ده اتمسفر” می توانست این قول داده نشده ” عامل

ناشناخته ی شعر” ناميده شود. “وست بری” نشان می دهد که عامل ایکسِ ناآشنای

شعر، تعادل حافظه را ناممکن می کند. عامل ناآشنای شعر به طرز عجيبی عمل می کند

برای آنکه همه ی لحظه هایی که می خواهند پاک شوند می توانند به حساب بيایند به

عنوان بدهی و نه به عنوان طلب. این کسر بودجه ، سرمایه ی واقعی شعر است. فقط

به این علت است که شعر، برد به حساب می آید یا آن طور که “وست بری” در سخنرانی

ورودی اش به آکادمی اشاره می کند( سخنرانی ای که دز باره ی ورنر آسپنستروم شاعر

بزرگ سوئد نوشته بود): شعر یک تکه باقی مانده از یک پارچه است وقتی که معادله ی

زندگی در صفحات اقتصادی حل شده است. در شعر پخته و متجربِ “وست بری” زمان

هم فرار است و هم گریز، یا برای آنکه استعاره ای را استفاده کنيم که او خود ترجيح می

دهد: خط و پاک کردن خط. نيم قرن پيشتر، “وست بری” اجازه داده بود هلن نود و شش

ساله که در تخت خودش مانند نقشی از کمان، خميده گشته، استراحت کند. حالا ،

زمانی که خودش ادعا می کندنزدیک تراست به گور تا کلاس درس، استيل جدیدی از خود

در نوشتن نشان می دهد: بی هنر اما با نفوذ. خلاصه تر بگویم:با روشی بازاری، خشک

و دقيق، گل یخ را بر شيشه ی پنجره، حکاکی می کند.

در شعرهای سه خطی “وست بری” بی نهایت، چون چيزی گریزان، پدیدار می شود .

بدین ترتيب همه ی آنها مثالی می شوند از آنچه تعطيلات زمستانی می خواست باشد:

بزرگداشتی از پاک کن. اینجا منبت کاری هایی هست که با چند خراش محکم حلقه های

کهکشانی سال های نوری را جادوگرانه ظاهر می کند، و می تواند حسابی سر و صد ا

راه بيندازد از ترانه های سریع در امتداد سيم های تلفن. بعضی وقتها نااميدی سنگينی

می کند در این مورد که شایذ یک حرف، کم یا زیاد گفته شده باشد در طول این ساليان؛

چيزی که در نوشته ی او تبدیل شده است به یک شعر خيلی خوش آهنگ و ولرم. بهتر

است فراموش نکنيم که حقيقتا ” وست بری” دستور این ولرم بودن را در هفده سالگی

صادر کرد: “زمان آن فرارسيده که بر عليه انسان سياسی، قيام کنيم” که در شعری

بسال 1951 ذکر می شود.

“از ولرمی و ضعف ایمان دفاع کنيم”

در یک شعر سه خطی به این حالت رجوع می کند:

“جهان زیرزمينی را نمی شناسم، از متافيزیک فوقانی می ترسم.

طبقه ی وسط می ماند: کتابها، غيبت، بچه های غير قابل هضم.

در جيبم، کليدی را که در کوچه پيدا کردم فشار می دهم.”

“وست بری” از طبقه متوسط شاعران است. او شاید از دلسوزی اجتناب کند، اما از

شور و شوق فرار نمی کند؛ او از داغ بودن اجتناب می کند اما نه از هوس ها، از سرم ا

می گریزد اما نه از وضوح. در شعر او قلب شعر بزرگ نمی زند. آنجا اتشی پردود و بدخيم

نمی سوزد. اما خواننده صدای بالهای زندگی را پيدا می کند، آرام چون پروانه های شب

که می خورند به دیوار چاه در اولين شعر او در پنجاه سال پيش از این. اگر دمای این شعر

را بگيرند 37 درجه سانتيگراد خواهد بود(درجه حرارت بدن انسان). علت این مسئله، زیاد

ربطی به یگانگی او با گذشته ها ندارد یا اميدش به آینده، بلکه عشق او به زمان حال -

این نقطه ی دونده که به متن، مزه ی خودش را هدیه می کند، مزه ای از تعجب بيدار. “

وست بری” از سر بی ميلی در عمق زندگی به سر می برد، در آب گل آلود زندگی

اجتماعی. اما او همچنان، از ناحيه های تاریک زندگی روحی روانی می گریزد،از آنجا که

وقتی هوا رقيق می شود افکار به چيزهای انتزاعی تبدیل می شوند. او مهندس اسميت

را دنبال می کند؛ که وقتی بر جزیره ی اسرار آميز ژول ورن فرود می آید، می گوید: “بيرون

کنيد همه ی چيزهایی را که وزن دارند! همه چيز را”

در طی سالهای اخير، او خودش را از شر این باری که شعرهای قبلی اش را سنگين می

کرد رها کرد. از نظر استيل، هيچ چيزی سنگينی نمی کند. بر عکس، نوشتنش چنان

سبک و آرام شده که خواننده از ميان قشرهای نازک اکنون عمق ناشناخته ای را حدس

می زند.

” سطح را جستجو کن،

جایی که بتوانی با کفش های اسکی برقصی

یاد بگير زندگی کنی بر پرده های سطح هيجان

سرزمين سطوح وسيع تر از سرزمين اعماق است.”

این شعر به حرفهای نيچه و ناباکوف شبيه است، ترانه ای برای بزرگداشت سبکی و

حيرانی. اما پيش از هرچيز، او دستورالعمل می دهد برای حرکت در عرض، نقش های

مخلوط که اجزای تشکيل دهنده ی عشقند.” من با جابجا کردن/ کار می کنم” شعری

ست که وست بری یک روز نوامبر دهه ی نود ميلادی می نویسد، و یکماه بعدش اضافه

می کند: ” من استثناها را خوب بلدم”. این بزرگداشت برای سطح را ربط داده اند به

نوجوانی امن او در منطقه ی “اوسترمالم” ، جایی که آدم ها هم پول دارند و هم وقت،

چيزی که تصور می رود باعث نگاه استتيک او به جهان شده است. او می اندیشد مهمتر

است که فرم را حفظ کنيم تا خود را در محتوا غرق کنيم. دفاعيه ی “وست بری” در مورد

سرزمين سطح ها ، قراردادی ست با تنها زمان موجود؛ حالا. مانور او را باید به شکل

تلاشی دید در عرض که ابعاد را گسترش می دهد و قبل از آنکه روی زمين دیر بشود، در

حد توانش، تنوع دیوانه ی جهان را محاصره کند و در بر بگيرد. اینجاست که صندل ها وارد

صحنه می شوند:

“من اکر اوقات، صندل های اتيوپيایی ام را استفاده می کنمپ

هردوتاش شبيه همند طوری که آن کس که ردپای مرا می بيند

هرگز مطمئن نيست که من از کدام سو می روم”

به عنوان خواننده، آدم هيچوقت نمی داند که اشعار “وست بری” در زمان به جلو ميروند ی ا

به عقب. آنچه مطمئن است اینست که کسی که دستش را روی ردپایی فشار می دهد

که دیگران برجای گذاشته اند، ولرمی را احساس خواهد کرد.این گرمای زمان حال است.

زیاده روی اسمی ست که “وست بری” بر ثروتش گذاشته است. هنوز کارهای او پر

است از معناهای وحشی. این را در شعری توضيح می دهد که افکار خواننده را می برد

به سوی چاهِ آغازین.

“مجهز کردن، تکه هایی از جادو

سخاوتمندی عنان گسيخته، زیاده روی

و حرکتی آرام، گِردِ یک آرامش رمزآميز”

“وست بری ” در شعر خود به طرز آرامی، در اطرافِ وسطِ زمان، حرکت می کند- خلاء ای

که هشدار می دهد که زمان هرلحظه ممکن است بپایان برسد. شرط اصلی این مانور

دایره ای ، که در “کار تنهایی” شروع شد، آن چيزی ست که امکان حسابرسی را به

تعویق می اندازد. به همين جهت، جمع آوری ای که “وست بری” از کارهایش می کند،

نباید این طور تفسير شود که او به عنوان یک هفده ساله در زمان به عقب برمی گردد ب ا

دستی به روی ميله های زمان، پایينِ آن پله هایی که به پارناس منتهی می شوند. این

عنوان شامل یک هشدار هم هست. ” به عقب در زمان” پرده بر می دارد از گذشته ای

که هميشه در دسترس نيست. و از همه مهمتر: نه هميشه به یک شکل. مهم است که

به موقع عمل کنيم. آن وقت زمان حال، آن نظارتگاهی می شود که از آن گذشته با آینده

مذاکره می کند. این که این معامله چگونه سودمند است یا نه، نقطه ی فرار را تشکيل

می دهد. “وست بری” این را یک تماس انجام نشده می داند، چرخشی متعجب در گریز

از نابودی. د رهر دو مورد این قضيه نشان می دهد که:

“آن چه به پایان رسيده، تمام نشده

مثل یک دست انداز غيرمترقبه باز می گردد

در راه یا مثل پلی که وجود نداشت

دفعه ی قبل که من از این راه راندم

شادمانی لجباز، سوزانده

اما نه سوخته، پر از آغازها”

می بينم که زیر چشمی به ساعت نگاه می کنيد. حالا وقت آن رسيده که به اصل مطلب

اشاره کنم، یعنی به آغاز برگردم.در آغاز اشاره کردم که آنکس که زمان را بصورت پول می

بيند، می خواهد بگوید که آن چيزی که انسان سعی می کند خودش را به آن برساند باید

صرف داشته باشد.اما اشعار “وست بری” این منظر خوش منظره ی زمان، به ما می

آموزند که سود واقعی شعر در آن چيزی ست که ما هرگز به حساب نمی آوریم: ” آنچه ر ا

از دست داده ای به صورت سرمایه به حساب بياور، به صورت بدهی” . به عنوان شاعر، او

بدهی دارد، نه به خاطر اینکه او اهميت می دهد به بدهی زندگی ، بلکه به خاطر اینکه

او بر طلب هایش نظارت دارد. “وست بری” زمانی که هنوز خيلی جوان بود، از چشمه

های خشک سنت نوشت. پنجاه سال بعد، هنوز باختن است که افکار او را بخود مشغول

می کند. اما آنجایی که او قبلا راضی بود به طلایی کردن باخت، حالا اجازه می دهد

باقيمانده ها، زبان واضح اما دوگانه ی خود را صحبت کنند:

” روزها را به کنار می گذارم

چون لاتاری های استفاده نشده

بس است اعداد برای برد و باخت

کافی ست رویاهایی برای آینده

مرخصی های استعلاجی

من روی نامناسبها ضربدر می زنم

و دستم را روی دستت پرتاب می کنم.”

جواب مسئله اینجاست: ایکس شگفت انگيزی که “عامل ناشناخته ی شعر” است. و این

به این معناست که آن زمانی ما شاعر در اختيار ما می گذارد با نتيجه مساوی به اتمام

می رسد. “وست بری” آن را کلاس تقویتی عشق می نامد. همچنين می شود آن ر ا

مدرسه ی اکنون ناميد؛ مدرسه ای که او هرگز از آن نگریخته، چه به عنوان دانش آموز دبستانی با موهای براق و شانه زده و چه به عنوانِ عضو آکادمی با صندلی مخصوص -

چيزی که برای ما خوانندگان این آثار، باید به صورت شانس تلقی شود.

متشکرم از وقتی که در اختيارم گذاشتيد..



شعر در تمامیتش یک حرف اضافه است

کلود رویه – ژورنو

شعر در تمامیتش یک حرف اضافه است

( یادداشت ها و خرده گفتگوها)

ترجمه از سهراب رحیمی

سکون نزد کسانی  که می نویسند؛ جهان را به حرکت درمی آورد.دقیقا بر همین میزان است که انسان بر یک سکون ناظر بر اشیا متحرک درنگ می کند. اما حتی این فکر هم قادر به حیات نیست؛ مگر در ایستگاهی یک خلاء است. جو بوسکوئه چنین اظهار می کند: این شخص ناتوان، خود رخنه ای را در مکان قائل شده است. نوشتن؛ یعنی ایجاد سوراخی در فضا. همه چیز از سکون سرچشمه می گیرد؛ از یک تمرکز شدید که به نوعی یک کشش جسمی نیز هست. بندباز هم با این مشکل ئست و پنجه نرم می کند. او سعی می کند میان حرکت و سکون یک توازن و هماهنگی ایجاد کرده و تعادل دقیق بین آن دو را پیدا کند. همه ی ابزار یک نویسنده ذهنی ست و این روشی ست برای توقف؛ این درحالیست که انسان، خود می داند شروعی در کار نیست. نوشتن، شغلِ ندانستگی ست.سکوت یک فُرم است.برای آنکه فکر بتواند خودش را نشان بدهد؛ باید اول یک سکون وجود داشته باشد.ترجیحآ خلآ به جای چارچوب.شعر از کجا شروع می شود؟ قبل از مصرع اول چه چیزهایی وجود دارد؟کلماتی چون استقبال و صحنه.شعر: چیزی که به جریانات و اتفاقات ربطی ندارد.بگذارید بر نبودن راه حل تاکید کنم.موقع نوشتن آنقدر صبر می کنم تا کتاب قبلی ام خاصیت خوانده شدنش را از دست بدهد.اساس تمام نوشته ها در آنتروپی کیهانی ست. تنها سوال؛ سوالی ست در رابطه با معنا و آن هم همیشه حل  ناشده باقی می ماند. آدم دلش می خواست می توانست جمله ها را درست موقعی که به وقوع می پیوندند، صید کند؛ زمانی که هنوز جایگاه مخفی  ِ مشخصی نیافته اند.به نظرم چارلز برنشتاین خیلی بر طنین بیت ها و کلمه ها پافشاری می کرد. من اما می خواهم بر نبود اسونانس و آلیتراسیون، تصویر و غیره تاکید کنم.دلم می خواست در جستجوی نوعی بدویت بودم.اما هر نوع نگاهی شاید در نوعی مراقبت دقیق و مبهم از معنا، متحد می شوند. شاید این دو، دو روی سکه هستند. اینکه کلمه ی تصویر را جایگزین تصویر همان کلمه کنی. اینکه گوش ها را تیز کنی؛ انگار به صدای مادر گوش می کنی. به جای مراقبت باید از چه کلمه ای استفاده کرد؟شعر صدا ( بیدار باش)نگاهحافظه ( انرژی)مرگی که خودش را جابجا می کند. من در ابتدا نثری می نویسم که هیچ گونه ارزش ادبی به همراه ندارد. شعر از میان نثر بیرون نمی آید. اما بدون نثر هم به هدف نهایی نمی رسد. نثر تنها یک جور تصفیه است. چیزی که توانایی ما را مجاز به دیدن می کند. نثر همچون کودکی است ؛ مانند یک بیداری عمل می کند. به انسان کمک می کند تا خود را از کوری به درآورد. اما فی نفسه چیزی را توضیح نمی دهد. تشخیص نثر دست نویس اولیه از شعرمنتشر شده تقریباغیر قابل ممکن است. هیچ دست نوشته ی اولیه ای نشان نمی دهد که متن نهایی چگونه خواهد بود. این یک پروسه ی ویران سازی ست. و این به آن معنا نیست که در زیر این متن، متن دیگری هست که جایش خالی است. این پروسه ی ویران سازی فقط نمایش بعضی کلمات را از طریق بعضی تصورات، طرح ها و اندیشه ها به این روش عینی می کند. این پروسه   ویران سازی نمایش و عینیت بخشی به بعضی کلمات از طریق تصورات و اندیشه هاست. من به خواننده چیزی را عرضه می کنم که قابل دیدن نیست. اینجاست که تهدید به عبارت تبدیل می شود. اینجاست که چیزی وحشی می تواند متولد شود. باتال می گوید فیلسوف کسی ست که می ترسد. کتاب هایی هستند که ملبس اند. اما نوشتن مثل کالبدشکافی ست. باید تا عمق و مرز نهایی ِ الفاظ پیش رفت. من ارسطو و ویتگنشتاین را دوست دارم. اغلب مواقع فکر می کردم برای این است که آن ها را نمی فهمم. اما اکنون فکر می کنم که به خاطر آن است که آن ها دقیق و منظم و ساده هستند. دقیق بودن آنها مرا مجذوب می کند؛ اگر که آدم این دقت کلمات را تا مرز نهایی اش پیش ببرد می توند مرعوب شود. آنچنانکه ویتگنشتاین چنین کرد. آنچه مشکل ساز است معنای تحت اللفظی است ونه استعاره. به مانند این است که زبان را در واحدهای مینی مال جمله ای اندازه گیری کنیم. برای من این جمله ی الوار که « زمین؛ مانند یک پرتغال آبی ست» تمام شدنی ست. به این دلیل که این عبارت آنقدر از معنا سرشار است که ملغی می شود، در حالی که به عنوان مثال جمله ی « دیوار دوردست سفید آهکی ست» که متعلق است به مارلین پلینت را به طرز متضادی به دلیل دقتش و همچنین به خاطر تمامیت دربرگیرنده اش غیرممکن است که بتوانیم وصلش کنیم به یک معنای خاص؛ و به همین دلیل برای هرکدام از ما حامل یک داستان دائمی و همیشگی ست.اینکه هرعضوی از بدن؛ که یک بخش از صحنه ی نوشتن است را برملا کنیم ( دیدنی اش کنیم و خواندنی اش کنیم): بازو؛ مچ دست؛ دست؛ انگشت؛ دهان…این که این را بنویسیم و در متن داستان آن را به شخصیتی تبدیل کنیم که در حال دسیسه است. انگار همه چیز آنجا حضوردارد: در دستی که از بدن جدا می شود از طریق نوشتار. و سرما.برداشت من این است که کتابِ « ابژه مشتمل بر بی نهایت است » یک تردید میان درونیات و برونیات است، لحظات درست پیش از تولد: آن لحظه ای که بدن نه بیرون است و نه درون. « تعادل» بین شعر و نثر ؛ عکسی ست از این لحظه.( در واقع می خواهم به این بپردازم که شعر یا نثر را طوری مرتب کنیم و سازمان دهیم که انسان بتواند از طریق نوشته , به لحظه ی تولد آن لحظه برگردد و بازآفرینی اش کند.)موقعیت یک چیز غیرممکن است. این می توانست نظر آگوستین قدیس باشد. به همین دلیل است که انسان باید کاملا موشکافی اش کند؛ دقیق و کامل تا آنجا که ممکن است به روی کاغذ.ما در ترسهایمان با هم متحد می شویم. در ترس از گفتن اینکه: دارم کتابی می نویسم و تو داری کتابی می خوانی؛ یا برعکس. آدمی به خودش تلقین می کند که کلامی حقیقی وجود داشت. اما در کدام لحظه برمی گردد؟آدم خودش را به صورت یک تن صاف و له شده دیده؛ بدون کالبد و اشغال فضا و از همان لحظه است که قلب و احساس بخشی از یک بازی می شوند که انسان از طریق فشردگی ی حجم بازمی یابد. فشردگی ؛ گاه به معنای این است که یک کتاب بنویسی؛ حتی وقتی ست که انسان نمی داند آیا آن کار را انجام خواهد داد یا نه؟!جمله های کج ومایل و علامت گیومه، یک نمایش مینی مالیستی را امکان پذیر می سازند. به نظر من حروف مایل یک گرایش اودیپی دارند. این تمایل ، یک نوع نمایش است. چیزی ست که صفحه را جر می دهد؛ که آنجاست برای نمایش دادن؛ برای تاکید کردن.علم زبان شناسی ( ایکنولوژی) امکان این امر را فراهم می آورد که از طریق آن اندازه ها را و وزن حیوانات پیشامدرن را بازسازی کنی و این کار خیلی هم از روش من به دور نیست.من حرکت ها را به هم پیوند می زنم.کتاب، در کنار بعضی تعریف های لامکان بازگشت می¬کند . جایی که لغت به دنبال تعریف خواننده است: به دنبال یک ایالت حقیقی ، بُعد نگاه ( یعنی دانش؛ توانایی ِ پذیرش)، وجود دیگری که یک امر ذهنی ست ، به دنبال یک تسکین، در یک معنا، در برابر خطر.خطری که بی آن؛ هیچ فکری نمی تواند وجود داشته باشد.ساختار دسیسه شبیه به بافت است به گونه ای که چهار- پنج شخصیت از یک کلمه را از هم جدا می کند و سپس به هم پیوند می زند.آدم همیشه از خودش سوال می کند که چرا یک شعر به پایان رسید. وقتی شناسایی اش می کنی ، می بینی که زنده است؛ مثل زمانی که جنازه ای را در سردخانه شناسایی می کنی. این چیزی ست که هم وحشتناک است و هم عجیب و غریب. زمانی ست که رها می شود. آدم چیزی را شناسایی می کند که غایب است؛ که پرت افتاده است در همان لحظه ای که شعر به اندازه کافی ناشناس هست برای آن که بتوانی امضایش کنی.

 

یادداشتهایی برای امیلیو آراخوتن؛ حاملِ اصطکاک سفیدی ای ست که آن را به دو نیم می کند. «آن ماری آلبیاش»

 

بازیابی  ِ یک کتاب به همان شکل است که یک اتاق را پس از یک غیاب طولانی بازیابی می کنیم. همچون نفس کشیدن برای آن که تن بتواند خودش را جابجا کند.احساسی که از میان تن عبور می کند مانند تنش¬های حافظه است. اتاق از همه  ی این ها چه چیزی را در خود نگاه می دارد؟حرکاتی چند که خلاصه ی چیز مشخصی نیستند.« آماده سازی» که (شاید) آماده ات می کنند تا کوری را ترک کنی.تنها متفرق شدن است که معنا پیدا می کند( به عنوان مثال کولوبره). ما تحت هجوم یک پراکندگی جنون آمیز هستیم. جنون آمیز به این دلیل که تحرکش افراطی است – تعجیلش؛ فرم را معین می کند- و آن چیزی را که ما بی دلیل دوست داریم.آن وقت می توانست فقط فُرم هایی وجود داشته باشند که خودشان، خوشان را جمع می کنند.هیچ چیز حیرت برانگیزی در در این که چرا شعر را توصیف نمی کنم وجود ندارد غیر از این نکته که از طریق خودش توصیف می شود؛ به بیان دیگر من نمی توانم توضیحش دهم. (از کتاب استعارات – ویتگنشتاین). آیا زبان همیشه متعلق به آن دیگری خواهد بود؟آمدن ها و رفتن های ذهنیت ها و داستان ها؛ در یک بعدزمانی ی متشکل از چند ثانیه به هم چفت و بست می شود، مثلِ بُعدی زمانی در یک بدن یا بُعدی زمانی در یک حرکت.اینکه چیزی حقیقی را بر اساس استعاره بیان کنیم! من سطح را ترجیح می دهم، مسطح بودن را، به عبارت دیگرمواد خام را؛ به خاطر این که فقط این است که جهان را به پاسخ گویی وا می دارد.آنچه نوشته می شود گُنگ است.آدم باید یاد بگیرد رد دستش را دنبال کند.کلمه ی پایان برای این است که آن چه در راه است ؛ تبدیل به آن چیزی شود که از پُشت سر می آید.- چرا شما سکوت را انتخاب کردید؟- آقای عزرا پاوند بعد از آنکه از جواب دادن به چند سوال طفره رفت به طرز عجیبی شروع به تکان دادن لبهایش کرد؛ لبها را تا نیمه باز می کند و به آرامی و حساسیت می گوید:سکوت است که مرا انتخاب کرده است.مدتها نمی دانستم نامم چیست. با وجود بی اطلاعی ام نامم این بود.( در مورد اسم کتاب چطور؟)پول و تاریکی چون حلقه های مرتبط؛ برای زبان.نوشتن نوعی وقت اضافه است. نوعی برهم زدن جهان نه از طریق عوض کردن یک کلمه؛ بلکه از طریق تکرارش.اینکه از طریق این مفهوم در باره ی تقسیم ناشدنی فکری در باره ی شعر را گسترش بدهی؛ توالی و ترتیب و کتاب.من همان قدر از کتاب دعا برداشت می کنم که از بشر؛ از سیمنون که از رومن دلارز که از آگوستین قدیس که از منصور حلاج. از آنچه پیرزنی در کافه ای در کلیشی می گوید از مرلوپونتی؛ تا مردی که در خیابان از جلوی من رد می شود و برای خودش زمزمه می کند تا از جورج گوگنهایم یا ویتگنشتاین.هیچ استعاره ای؛ اما در عوض جای پاهایی. آیا از نبود استعاره است که داستان بوجود می آید؟ ( دسیسه ها)آدم کاری نمی کند جز صحه گذاشتن بر خامی ها.این فرم است به مانند یک احساس فزاینده عمل می کند.جک اسپایسر می گوید: استعاره ها برای انسان نیستند ژان دایو نیز در پیامگیر من اظهار می کند: کلمه ها دیگر مرا بازنمی شناسند

 

یادداشتهاشعر در تمامیتش یک حرف اضافه است.تازه زمانی که پا را روی اعصاب طناب می گذاری؛ داستان خودش را باز می کند. قبل از آن تنها پاره هایی از جمله ها وجود دارند و آدم هیچ نمی بیند از آن چه که ماجراها را به هم می پیچاند. صدا باعث نمی شود که ساختمان تازه ای را بسازی بلکه تمامیت را منحل کرده و ضعیفش می کند و تنها سطح را نگاه می دارد.تصادفات ضروری اند. آنها هستند که فرم و خوانش آن را در اختیار دارند.آن ها با گوش سخن می گویند؛ من می خواهم با ذهن صحبت کنم. (جوزف ژوبرت).یک فراوانی ِ معنا که بیت را نابود می کند و تبدیلش می کند به خاکستر.در خلاء زبان. نه هرگزدر آن پر مملو.اهمیت استخوان بندی ی متن . یک کتاب متعلق به شخص خاصی نیست .اما یک بدن به چه کسی تعلق دارد؟علم من ؛ تنها می توانست علمی باشد از نقطه چین ها… من نه وقت دارم نه توان آن که یک خط ممتد بکشم( مارسل جوسه)بدن یک سوژه نیست. به این دلیل…

 

در باره ی حرف اضافهجمله ی منتظر. مساوی. در آن دورها اتفاق می افتد.یک ادراک است که من مشکل می توانم برآن چنگ بیندازم؛ اینکه بفهمی. اما گاه؛ یک تماس فیزیکی با او را احساس می کنم.این نزدیکی را انسان چگونه می تواند معنا کند؟ یک حجم غیر واضح. آدم در گوشه و کنار می چرخد. آدم سعی می کند خرده ریزه ها را جمع کند تا آن جا که چیزی به تمامی و بدون پیش بینی ِ قبلی در هم پیچ می خورد که دسیسه را تمدید می کند. بدون آن که بداند.دلم می خواست می توانستم توضیح دهم که در قبل و بعد یک حرف اضافه چه اتفاقی می افتد . چرا یک چنین جذبه ی معنی وجمله در خود ژست درآوردن؛ در خود مسیر هست. آیا بازوست که دست را می سازد؛ آیا پاست که زانو را می سازد؟ همه چیز به عقب موج برمی دارد به سمت شکلک درآوردن؛ به سمت جهت یابی.مهم است چون شفاف است.برای من هم شاید حرف اضافه مهم باشد بخاطر اینکه همه ی شکلک های دیگر را پاره می کنم. دلم می خواهد معنا را انباشته کنم؛ ایجاد تقاطع کنم.یک ناشیگری ی تندرو همه چیز را رهبری می کند. این یعنی شکل گرفتن یک فرم. این ناشیگری قلب مسئله است.حرف اضافه یک مقدار مانند قافیه عمل می کند! معنا را به بازی می گیرد.در باره ی حرف اضافه همواره در همه ی متون ترجمه از انجیل تا حرف اضافه ی لویی زوکوفسکی ، این ترجمه ها همراه است باعملِ چیزی را پیشنهاد دادن.

 

شعر پیچیده

چارلز برنشتاین/ سهراب رحیمی و آزیتا قهرمان

همه ی ما گهگاه با شعر پیچیده برخورد می کنیم. گاه شعری از یک دوست یا یک عضو خانواده و گاهی, شعری که ما خود نوشته ایم. شعر پیچیده از دیرباز میزبان شاعران و خوانندگان بسیاری بوده است. متخصصانی که شعرهای پیچیده را مطالعه می کنند ردیابی ی گسترش شعر مدرن را به آغاز قرن بیستم رجوع می دهند؛ زمانی که در سال 1912 به ناگهان یکی از اپیدمی های  معروف شعر پیچیده و مشکل ؛ آغاز به ظهور کرد.

متخصصان با توضیحات تاریخی شان به تشریح شعر مشکل کمک کرده اند. توضیحات و توصیفات تاریخی ی بسیاری در مورد شعرهای پیچیده وجود دارد؛ و بسیاری تفسیرهای فلسفی و تئوری های روانشناسانه در باره ی چنین شعرهایی هست و دستورالعمل های علمی وعملی به ما یاد می دهند چگونه از پس چنین شعرهای مشکلی بربیاییم. اما آنچه در این مقال می خواهم نشان دهم این است که چند امکان را مورد مطالعه قرار دهم؛ امکاناتی که می تواند تجربه های ما از شعر پیچیده را از طریق چند استراتژی که امکان تحمل این شعرها را فراهم می آورد؛ آموزنده کند و جهت دهد. شاید از خودتان بپرسید چطور شد که من به این موضوع علاقمند شدم؟! بگذارید با شما ساده سخن بگویم. من نویسنده و خواننده ی شعرهای پیچیده هستم. به همین خاطر یک علاقه و آرزوی عمیق دارم  و آن این است که به خواننده ها و نویسنده ها در فهم شعرهای پیچیده کمک کنم.   از طریق سهیم کردن شما در تجربه های سی ساله ام در باب شعرهای پیچیده؛ تصور می کنم می توانم برایتان هم وقت و هم رنج را پس انداز کنم.

شاید حتی بتوانم شما را متقاعد کنم ایمان بیاورید به این نکته که بسیاری از پیچیده ترین شعرهای پیچیده؛ می تواند بسیاری تجربه های پربار زیبایی شناسانه را به ما معرفی کند – کافی ست یاد بگیریم چگونه و از چه طریقی  خود را به متن پیچیده  نزدیک کنیم.  نخست باید این سوال مطرح شود: آیا شعری که می خوانیم شعری پیچیده است؟ چگونه می شود به این مسئله پی برد؟ لیستی آماده کرده ام با پنج سوال کلیدی که می تواند به ما کمک کند جواب این سوال را بیابیم:

یک: آیا فکر می کنید برایتان سخت است که بتوانید این شعر را دوست داشته باشید؟

دو: آیا فکر می کنید دایره ی واژگانیوو صرف و نحو این شعر؛ غیر قابل فهم است؟

سه: آیا غالبا به این شعر می اندیشید؟

چهار: آیا این شعر باعث می شود به عنوان خواننده احساس کنید که ناشی و خنگ هستید؟

پنج: آیا افکار شما تحت تاثیراین شعر قرار می گیرد؟

اگر جواب آری به این سوال ها داده اید ؛ احتمالا با یک شعر پیچیده طرف هستید. اما اگر هنوز مطمئن نیستید؛ برگردید ببینید این علائم را پیدا می کنید یا نه؟  استفاده ی فراوان از صرف و نحو ؛ گراماتیک یا تفکر روشنفکرانه ؛ استفاده ی فراوان از فشردگی ی زبانی ؛ متنیت های غیر معمول ؛ غیر قابل فهم بودن اولیه ( شعر در همان خوانش اول قابل درک نیست)؛ عدم استعداد تطبیق شعر ( شعر قابلیت این را ندارد که در شعرهای عاشقانه یا سخنرانی ها و غیره بکار رود), فشردگی ی بسیار حسی دریافتی یا اتمسفر منفی و ملال انگیز.

خوانندگان ؛ وقتی نخستین بار با یک شعر پیچیده برخورد می کنند با خود می گویند: چرا من؟ برخورد اولشان این است که تصور می کنند با یک مشکل نادر مواجه اند که هرگز خواننده های دیگر دچارش نشده اند.بنابر این اولین راه حل این است که هنگام مشاهده ی یک شعر پیچیده, متوجه باشی که این مسئله ای عمیق و گسترده است که خواننده های بسیاری را مبتلا کرده است. تو تنها نیستی!

عکس العمل بعدی ی بسیاری از خوانندگان شعرهای پیچیده؛ سرزنش خود است. آنها از خود می پرسند: من چه می کنم که این شعر اینچنین پیچیده است؟! راه حل دوم برای کنار آمدن با شعرهای پیچیده این است که این تو نیستی که مسئول پیچیدگی های شعر هستی و این که راه  حل های موثری برای مواجهه با این مسئله وجود دارد بی آن که انسان احتیاج داشته باشد عصبانی یا مستاصل شود.

آنهایی که شعر پیچیده می نویسند؛ با همان سوال های عجیب و غریبی روبرو میشوند که خوانندگان شعرهایشان. اما این سوال می تواند برای آن ها حتی از این نگران کننده تر باشد. یک شاعر اغلب از خودش می پرسد؛ چرا شعر من این طوری شد؟ چرا مثل شعرهای بیلی کالینز کاملا در دسترس نیست که هرگز برای فهمیدنشان دچار مشکل نمی شوی؟

این شاعران دقیقا باید مثل خوانندگان شعرهای پیچیده قبول کنند این مشکلی ست که آنان با دیگر نویسندگان تقسیم می کنند و باید بفهمند این ضعف آنان نیست که فهمیدن  شعرهایشان پیچیده تر از شعرهای بیلی کالینز است؛ بلکه مسئله این است که این خاصیت  بعضی شعرهاست که این گونه اند.

شعرهای پیچیده؛ طبیعی اند. آن ها متناقض نیستند. بی معنی و دشمنانه هم نیستند. خوانندگان خوش فکر می توانستند این طور مطرح کنند که مورد این شعرها باید  اشتباهی رخ داده  باشد.

حالا بیایید یک پرسپکتیو جدید را مطرح کنیم. پیچیده ؛ همان غیر طبیعی نیست. در حال و هوای این روزها؛ زمانی که شعرهای بیشتر و بیشتری به عنوان اشعار پیچیده مطرح می شوند؛ تمایز مهمی ست که باید به خاطر بسپاریم.

اینکه شعرهای پیچیده این گونه اند که هستند؛ نتیجه ی خاصیت طبیعی ی آن هاست. و این خاصیت؛ استیل ساخته شده ی آن هاست. این که آن ها این گونه هستند که هستند بستگی به این ندارد که شما کار خاصی روی آن ها انجام داده اید. تقصیر شما نیست. خواندن شعر های پیچیده , کار سختی نیست. مسلما این را شما از هم اکنون می دانید. اما اگر این مسئله را به خاطر بسپارید می توانید به عنوان خواننده زمام امور را در دست بگیرید. نگذارید شعر , شما را بترساند. شعر پیچیده؛ اکثر مواقع سعی می کند شما را تحریک کند. و این می تواند روشی خاص شعر باشد برای جلب توجه شما.  اگر تمام توجه خود را وقف شعر کنید , حواس پرتی ی  شما متوقف می شود.

شعرهای پیچیده, شعرهای محبوبی نیستند. این چیزی ست که هر خواننده یا نویسنده ی شعرهای پیچیده باید متوجه شود. اما این که یک شعر؛ محبوب نیست ؛ به این معنا نیست که ارزشی ندارد. شعرهای غیر محبوب؛ علیرغم همه ی این حرفها می توانند خوانش های پرمعنایی داشته باشند و وقتی حق مطلب را بخواهیم ادا کنیم؛ اصلا لزومی ندارد که غیر محبوب باشند. اما حتی اگر این شعر؛ شعری مورد پسند عام نباشد؛ می تواند برای تویی که خواننده ی آن هستی؛ خاص باشد. شاید حتی غیر محبوب بودن شعر بتواند تو را و شعر پیچیده را به هم نزدیک کند. وقتی بهتر فکر کنیم می بینیم که توان شما برای ایجاد یک رابطه بین شما و شعر؛ هیچ ربطی به محبوب بودن آن شعر ندارد. به محض اینکه از مرحله ی سرزنش عبور کردی – این که خودت را به عنوان خواننده سرزنش کنی یا این که شعر را برای این که پیچیده است سرزنش کنی -  می توانی بر تناسب اوضاع تمرکز کنی.

مشکلاتی که شما با شعر دارید می تواند به معنای این باشد که مسئله نه در من خواننده ی شماست و نه در شعر شما ؛ بلکه در رابطه ی بین شما و شعر است. مرور سوالهایی که نماینده ی چیزی می شوند که متعلق به این رابطه ی خاص است؛ می تواند یک تجربه ی ارزشمند و تکمیل کننده باشد. پنهان کردن مشکلات , راه حل نیست. اینکه یاد بگیری چگونه از پس یک خوانش سخت بربیایی اغلب اوقات خیلی با ارزش تر است از پنهان کردن مشکلات و مخفی کردن خاک ها به زیر فرش و سپس رفتن خاک در چشم ؛ وقتی می خواهی زمین را تمیز کنی.

خواننده های شعرهای پیچیده؛ باید خیلی مراقب فراگیر شدن مُدِ ایده آل کردن شعر آسان باشند. به یاد داشته باشید که یک شعر؛ دقیقا به این خاطر که چیزی نمی گوید؛  می تواند آسان باشد. و حتی اگر یک چنین شعری بتواند به یک خوانش اولیه ی بی دردسر منجر شود؛ می تواند مشکلی را  که در آینده ظهور خواهد کرد ؛ پنهان کند. در حقیقت؛ هیچ شعری, کاملا از پیچیدگی به دور نیست.

اینکه با مشکلاتت در یک شعر ؛ دست و پنجه نرم کنی  می تواند نشان دهنده ی بهترین روش برای به دست آوردن یک تجربه ی دراز مدت زیبایی شناسانه باشد. و همچنین می تواند امکانات تازه ای را برای بسیاری ملاقات های تازه با شعر در آینده فراهم کند.

امیدوارم این روش برای نزدیک تر شدن به شعر پیچیده؛ بتواند آن ناکامی را که بسیاری از خوانندگان؛ هنگام مواجهه با این نوع تجربه ی زیبایی شناسی  حس می کنند تخفیف دهد. خوانش شعر؛ دقیقا مثل بقیه ی تجربیات زندگی ست. همیشه آن قدر که از بیرون تصور می رود آسان نیست. زمانی  ما دیگر خوانندگان شعر را می بینیم که خوشحال در میان مجموعه های محبوبترین شاعران تورق می کنند . اکثر مواقع تصویر این شادمانی ی خوانش؛ همه ی داستان نیست: حتی این خواننده هایی که حالا چنین شادمان می خندند می توانسته اند در اولین خوانش؛ درگیر تجربه ای سخت بوده باشند. مادرم همیشه می گفت: آدم نمی تواند گوشت خوک بخورد بی آنکه خوکی را کشته باشد.

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.